ما مهدويون هر شام جمعه ، آن هنگام که بغض بيقراري از آن يوسف گمگشته گريبانگير گلوي منتظران شده شمعي براي آمدنش در سقاخانه دل روشن مي کنيم و اشکي به پايش مي چکانيم ، باشد که خاک پاي مبارکش را توتياي چشم کنيم ؛ به اميد آنروز

ويژگي هاي مشابه بين وهابيت و يهود

نويسنده : شيخ نوري، محمد ابراهيم

افسانه اسرائيل/ مروري بر چگونگي تشکيل رژيم اسرائيل

امروز به جز ايالات متحده که مرعوب لابي صهيونيستي است، براي کمتر کشوري دفاع از جنايات آشکار اسراييل معقول مي‏نمايد. حتي اروپاييان که آرزوهاي استعماري خود در خاورميانه را در استقرار و ثبات اين رژيم جستجو مي‏کردند، از استمرار حمايت اين رژيم هراسناکند.

در حال حاضر نظرسنجيها حاکي از انزجار روزافزون افکار عمومي جهان نسبت به اسرائيل و اقدامات اين کشور در جهت به خطر افتادن صلح جهاني دارد. اين در حالي است که غولهاي رسانه‏اي غرب به اين رژيم و يا حاميان تعلق دارد و همواره تلاش شده تا افکار عمومي جهان تسليم مظلوم‏نمايي و ظاهر حق به جانب اسرائيل گردد.

پس از پيروزي شکوهمند حزب‏الله در آزادسازي مناطق اشغالي جنوب لبنان، انتفاضه تنها راه مشروع براي احقاق حقوق ملت آواره فلسطين، در رفع تجاوز به شمار مي‏رود و از زمان آغاز تا اکنون، ثمرات آن براي ملت فلسطين کاملا مشهود است.

در اين ميان تداوم روشنگري و مقابله جسورانه جمهوري اسلامي در قبال سياستهاي نامعقول اسرائيل، اعتماد به نفس و اميد فلسطينيان را دوچندان کرده است.

مقاله حاضر، نگاهي مستدل و مستند به تعلق قطعي اين سرزمين به ملت فلسطين و جعلي‏بودن مدعيات رژيم صهيونيستي دارد. اميد است مورد توجه شما قرار گيرد.

مناقشه فلسطينيها و رژيم اسراييل، طولاني‏ترين کشمکش در قرون اخير مي‏باشد و بارزترين ويژگي اين مناقشه، زور، خشونت و سبعيت است که از سوي اسراييل اعمال مي‏شود. همچنين، اين مساله بلوغ فکري و عقلانيت بشر را در قرن بيست و يکم مخدوش ساخته و به شدت زير سوال برده است؛ زيرا پايمال شدن حق و عدالت انساني و کشته و مجروح شدن هزاران انسان ـــ شامل پير، جوان، زن و کودک به فجيع‏ترين وضع و با دست خالي ـــ لکه ننگي است که رشد عقلانيت و بلوغ فکري بشر در جهان معاصر را مورد ترديد قرارداده است. اگرچه تلاشهاي فراواني براي حل اين مشکل صورت گرفته؛ اما وقتي به کنه اين تلاشها توجه کنيم، خواهيم ديد که باز هم انگيزه‎هاي سياسي و منفعت‏طلبي بر انگيزه‏هاي اخلاقي و انساني، پيشي گرفته است.1

اين عملکرد به‏خاطر حفظ منافع استعمار و امپرياليسم در منطقه مي‏باشد و در حقيقت، فلسفه وجودي اسرائيل همين است؛ يعني: تبديل اسرائيل به يک جانور درنده در جهت حفظ منافع استعمار. حمايت بي‏دريغ آمريکا و اروپا از دولت اسرائيل درهمين رابطه تنظيم شده است. يک روزنامه‎نگار ناراضي اسرائيلي چنين اظهار مي‏دارد:2

«اگر آمريکا از اين زياده‏رويهاي احمقانه خشمگين شده و جريان کمکها را قطع کند، همه افسانه‎پردازيهاي قدرت امپراتوري خاتمه خواهد يافت.»

مجله اکونوميست، چاپ لندن مي‏نويسد:3

«معمولا آمريکا مي‏تواند با خودداري از ارسال سلاحهاي نو و براق، اسرائيل را متنبه سازد؛ اما اين تحريم در صورتي موثر خواهدبود که بتوان به ادامه آن باور داشت. اگر اين بار اسرائيل باورکند که رئيس‏جمهور آمريکا در سياست خود پابرجاست و در صورت لزوم، صدور اسلحه را تا مدت مديدي تحريم [نمايد] و در ميزان کمکهاي اعطايي تجديد نظر کند، بسيار موثر خواهدبود.»

جنبه‏هاي اساسي کمک آمريکا در راه تشکيل «اسراييل بزرگ» با کشتار فلسطينيها در بيروت، در سپتامبر 1982، به صورتي خشن و بيرحمانه ظاهر شد که فريادهاي اعتراض گسترده‏اي را هرچند به طور موقت به همراه داشت، به‏طور کلي آمريکا و تفسيرهاي مطبوعاتي از حمله اسراييل پشتيباني کردند و اشغال غرب بيروت در 15 سپتامبر نيز هيچ‎گونه انتقاد رسمي آمريکا را برنينگيخت؛ هرچند کشتارهاي صبرا و شتيلا را که به دنبال آن صورت گرفت با خشم فراوان محکوم کردند.4

ارتباط ويژه اين دو کشور را مي‏توان به شکل ملموس‎تري از ميزان کمکهاي نظامي و اقتصادي آمريکا به اسراييل در سالهاي گذشته دريافت. ميزان کمکهاي دريافتي اسراييل از آمريکا به طور سرانه از دريافت هر کشور ديگري بالاتر بوده است. در سالهاي مالي 1978 ـــ 1982م، از مجموع کمکهاي نظامي و اقتصادي آمريکا در همه کشورها به ترتيب 48درصد و 35درصد عايد اسراييل شده است و براي سال مالي 1983 دولت ريگان از 1/8 ميليارد دلار بودجه‏اي که براي کمکهاي خارجي درخواست کرده است، 5/2 ميليارد آن را به اسراييل تخصيص داده بود.5

با توجه به اين عملکرد نژادپرستانه اسراييل به کمک اروپا و آمريکا، شاهد شکل‏گيري انتفاضه مي‏باشيم که هنوز هم ادامه دارد. نخستين حرکت خودجوش مردم فلسطين عليه اشغالگران اسراييل که براي اولين بار واژه انتفاضه را وارد فرهنگ سياسي کرد، در سال 1987 آغازشد و انتفاضه اول تا سال 1993 ادامه يافت. اگرچه فلسطينيها در اين انتفاضه، بيش از 1500 شهيد دادند؛ اما توانستند اسراييل را به نوعي در اعتراف به حقوق مردم فلسطين مجبور کنند تا اين کشور در عرصه سياست داخلي و نظام بين‏الملل، واقعيتي به نام فلسطين و فلسطيني را به رسميت بشناسد. انتفاضه نخست، تجربه بسيار ارزشمندي براي فلسطينيها در انتفاضه اقصي بود.6

از 1500 فلسطيني‏اي که تا سال 1997 به شهادت رسيدند، قتل 1346 فلسطيني با تيراندازي مستقيم نظاميان رژيم صهيونيستي و بقيه به‏دست شهرک‏نشينان صهيونيست صورت گرفته است. به گزارش واحد مرکزي خبر از بيروت بر اساس اين آمار از سال 1987ـــ 1997 م، 18 هزار فلسطيني به بهانه‏هاي مختلف بازداشت و به زندانهاي کوتاه مدت و يا طولاني محکوم شده‏اند. همچنين، نظاميان رژيم صهيونيستي در ده سال گذشته 481 فلسطيني را از خانه و کاشانه‎شان اخراج و 247 باب منزل آنان را ويران کرده‏اند7. براي درک بهتر اين وضعيت لازم است، نگاهي علمي و مختصر به فلسطين داشته باشيم.

تاريخچه فلسطين

در دورانهاي گذشته، فلسطين را «ارض کنعان» مي‎گفتند؛ زيرا از ابتداي تاريخ، اعراب کنعاني در آنجا زندگي مي‏کردند و نام فلسطين، به مناسبت يکي از قبايل کريتي که دوازده قرن پيش از ميلاد مسيح در سواحل مديترانه ميان «يافا» و «غزه» رحل اقامت افکنده بودند و بعدها به فلسطينيون معروف شدند، بر اين سرزمين نهاده شده است.8

فنيقيها که از نژاد سامي بوده و به زبان سامي تکلم مي‏کردند، حدود سه هزار سال پيش از ميلاد با مهاجرين آموري و کنعاني به نواحي شرق مديترانه مهاجرت کرده و حوالي شام (کله‏سيري) و اراضي ساحلي مديترانه مستقر شدند. در هزاره سوم، کاروانها و کشتيها و سپاهياني که از طرف زمامداران بين‏النهرين و مصر به اين حدود اعزام مي‏شدند، مردم اين نواحي را به نام آموري يا آمو (AMOU) يادمي‏کردند و به هيچ وجه، صحبتي از فنيقيان نبود. اين اصطلاح از زمان هومر معمول گرديد و کنعانيها از موقعي که با نوشتن آشنا شدند، خود را به نام شهري که مسکن آنها بود، اهل صيدا، اهل صور ويا به طور کلي، کنعاني مي‏خواندند و نام فنيقي بر خود نمي‏گذاشتند. مرکز اصلي آنها به ظاهر، حوالي درياي سرخ و نزديکهاي خليج سوئز و خليج عقبه بود که از آنجا هم به حدود مديترانه مهاجرت کرد‏ند9. (بنابراين، اصل فنيقيها و کنعانيها، يکي است.)

اين کنعانيها بودند که شهر اورشليم يا يورشاليم را بنا نهادند. «يور» به معناي تاسيس و «شاليم» اسم رب‏النوع صلح است. کنعانيها که بنا به روايات تاريخي، نخستين گروه موحد اين منطقه بوده‏اند و در پايان هزاره چهارم پيش از ميلاد در اين سرزمين مي‏زيسته‏اند، شهر «يورساليم» را بناکردند؛ اما چون ملک صادوق، پادشاه آنان دوستدار صلح و آرامش بود به احترام شاليم، خداوند صلح آن را يورشاليم (شهر صلح) ناميد و نيز پيش از حمله حضرت داوود به آنجا، آن را «يبوس» (JEBUS) مي‎خواندند10. (يبوس ‏نام قومي است که در زمان حمله حضرت داوود، دراين شهر ساکن بود و به همين سبب شهر را به اين نام مي‏خواندند.) کنعانيها از نظر تمدن در سطح بالايي قرارداشتند. آنها از برنز و آهن درکارهاي صنعتي استفاده کرده مهارت خاصي در ساختن حلقه‏هاي نظامي داشتند.11

بر اساس روايات، حدود 1730 ق.م، چندين قبيله عبري از مکه به سرزمين کنعان آمدند. اين قبايل در سرزمين کنعان مستقر نشدند؛ بلکه به مصر رفته و تحت حکومت فراعنه به زندگي خود ادامه دادند. اين قبايل، يک‏هزار و دويست و نود سال قبل از ميلاد از مصر بيرون آمده و مدتي در بيابانها سرگردان بودند.

چنانکه از روايات تورات برمي‏آيد، در 1200 ق.م تصرف کنعان به دست يوشع انجام گرفت. يوشع از نهر اردن گذشت و به شهر اريحا حمله‏ور شد (درست 1800 سال بعد از آمدن کنعانيها به منطقه.)

در سفر يوشع‎بن‎نون، عهد عتيق، فصل ششم آمده است:12

«بني اسراييل، تمام مردم اريحا را از مرد و زن، پير و طفل کشتند و حتي حيوانات را از دم شمشير گذراندند. هر چه در شهر يافتند، آتش زدند، فقط طلا و نقره و ظروف مسي و ادوات آهني را تلف نمي‏کردند و در خزانه «رب» جمع مي‏نمودند.

پس از اريحا بعضي از شهرهاي ديگر فلسطين را متصرف شدند؛ ولي اهالي بيت‏المقدس (يبوس) مقاومت کردند و بالاخره، تسليم نشدند و سواحل فلسطين نيز به دست فلسطينيون باقي ماند.»

ميان اسراييليها و ساکنان اصلي فلسطين به مدت 200 سال جنگهاي پراکنده صورت گرفت تا اينکه در 1000 سال پيش از ميلاد، حضرت داوود13، نخستين حکومت اسراييل را ايجاد کرد.

دوران حکومت حضرت داوود و حضرت سليمان (1000 ـــ 935 ق.م) سالهاي طلايي دولت باستاني اسراييل بود. حکومت متحد اسراييل در 922 ق.م به دو بخش شمالي و جنوبي (اسراييل و يهوديه) تقسيم شد که بعدها هر دو سقوط کردند.

حکومت اسراييل شمالي در 721 ق.م در جريان محله آشوريها و حکومت يهوديه در 587 ق.م توسط بابليها سقوط کرد و به‏طور کامل از بين رفت، يهوديان به اسارت درآمده، پراکنده شدند. جرج فريدمن در اين مورد مي‎نويسد:14 «دوازده قبيله بني‏اسراييل به قفقاز، ارمنستان و به ويژه بابل تبعيد شدند و بدين ترتيب، مردم يهود با تماميت وجود خود، به همراه نژاد، جامعه ملي و مذهبي خود براي هميشه از بين رفت.»

اگرچه، کوروش ـــ پادشاه ايران ـــ در 520 ق.م بابل را شکست داد و يهوديان را آزاد کرد و به فلسطين بازگرداند؛ اما آنها زير سلطه مقدونيها و روميان درآمدند و هرگز به حکومت نرسيدند. در دوران سلطه مقدونيها و روميان، مردم يهود به چند شورش دست زدند؛ اما برخلاف همه اين شورشها (به ويژه شورش سکابيها که شدت داشت) حکومت يهود دوباره، اعاده نشد.

همانطور که جدول نشان مي‎دهد حکومت اسراييل در فلسطين 322 سال و از طرف يهودا 457 سال مي‏باشد.

فهرست اسامي پادشاهان15 اسراييل و يهودا

شائول 1029 ـــ 1044
داوود 974 ـــ 1029
سليمان 936 ـــ 973
يهودا
رحبعام 914 ـــ 932
ابيا 912 ـــ 914
آسا 871 ـــ 911
يهو شافاط 848 ـــ 871
يهورام 847 ـــ 855
اخزيا 846
عتليا (مادر اخزيا) 841 ـــ 846
يوآش 802 ـــ 841
امصيا 775 ـــ 803
عزريا 736 ـــ 775
يوتام 732 ـــ 735
آحاز 728 ـــ 731
حزقيا 699 ـــ 727
منسي 643 ـــ 698
آمون 642 ـــ 643
يوشيا 611 ـــ 641
يهوآحاز 610
يهوياقيم 599 ـــ 609
يهوياکين 598 ـــ 599
صدقيا 587 ـــ 595
اسراييل
يربعام اول 910 ـــ 932
ناداب 909ـــ 910
بعشا 886 ـــ 909
ايله 885 ـــ 886
زمري 885
عمري 874 ـــ 885
آخاب 853 ـــ 874
اخزيا 852 ـــ 853
يهورام 846 ـــ 852
ييهو 819 ـــ 846
يهوآخاز 805 ـ 820
يوآش 789 ـــ 804
يربعام دوم 749 ـــ 789
زکريا شش ماه
شلوم يک ماه
منحيم 738 ـــ 747
فقحيا 736 ـــ 737
فقح 731 ـــ 736
هوشع 722 ـــ 730

بسياري از مورخين صهيونيستي اين پراکندگي و از بين رفتن را تاييد مي‏کنند. چنانکه خاخام اعظم بريتانيا در سال 1917 مي‎نويسد:16 «پس از فرماني که کورش صادر کرد، عمده مردم يهود همچنان در بابل ماندند.»

اين نکته مورد تاييد آ.ت. المستد (A.T.OLMESTEAD)، مورخ آمريکايي نيز مي‎باشد. وي مي‏نويسد:17 «مشکل مي‏شد انتظار داشت، يهودياني که اينک ثروتمند بودند سرزمين حاصلخيز بابل را به‏خاطر تپه‏هاي بي‏حاصل يهوديه ترک کنند…»

از آن زمان تا قرن بيستم ـــ صهيونيستها توانستند تحت قيمومت بريتانيا، مهاجرت گروه کثيري از يهوديان را به فلسطين ترتيب دهند ـــ عده قليلي يهودي در اين کشور زندگي مي‏کردند و براي 19 قرن فلسطين کم‎وبيش از وجود يهوديان خالي بود. بنجامين، زايري يهودي که در حدود سالهاي 1170 ـــ 1171م از سرزمين مقدس ديدار مي‏کند، تنها 1440 يهودي را در آنجا مي‏يابد و نمان جروندي مي‏گويد: «در 1267م فقط دو خانواده يهودي در بيت‏المقدس زندگي مي‏کردند.»18

با توجه به اين واقعيات تاريخي، ادعاي صهيونيسم مبني بر اينکه خود را وارث فلسطين دانسته، تاريخ سياسي اين سرزمين را با حکومت پادشاهي اسراييل در سالهاي پيش از ميلاد برابر مي‏داند و عبرانيها را جزو نخستين ساکنان فلسطين به حساب مي‏آورد، از هيچ اعتباري برخوردار نيست. برخي از محققان يهودي نيز اين نکته را تاييد مي‏کنند. براي مثال، ماکسيم رودنسون، محقق يهودي فرانسوي مي‏گويد: «مردم فلسطين به تمام معنا از نظر بومي همان فلسطينيهاي قديم و فرزندان کنعانيها و ساير قبايل اوليه فلسطين هستند.»19 جالب اينجاست که حتي حاميان اروپايي تشکيل دولت اسراييل در فلسطين در قرون جديد نيز به اين امر آگاه بوده و آن را مطرح مي‏کردند. به عنوان نمونه، در سال 1920 هنگامي که حکم قيمومت بريتانيا بر فلسطين در مجلس اعيان اين کشور مورد بحث قرارگرفته بود، لرد سيدنهام چنين اعلام کرد: «من کاملا با خواست يهوديان براي يافتن يک وطن ملي موافقم؛ ولي اين را مي‏گويم که اگر اين خواست مستلزم اعمال بي‏عدالتي بزرگي نسبت به مردمي ديگر شود، بايد از اين خواست صرف‏نظر کرد. فلسطين وطن اصلي يهوديان نيست. يهوديان اين سرزمين را پس از يک کشتار بي‏رحمانه به دست آوردند و هرگز همه آن را که اکنون آشکارا درخواست مي‏کنند، متصرف نشدند. اعتبار اين ادعا مثل اين مي‏ماند که اعقاب روميان قديم مالکيت کشور انگلستان را ادعا کنند؛ زيرا که روميان به همان مدتي که يهوديان فلسطين را در اشغال داشتند، بر انگلستان حکومت کردند و در اين کشور به مراتب آثار مفيد و ارزشمندتري از آنچه اسراييليها در فلسطين به جا گذاردند، باقي نهادند.

اگر قرار شود ادعاي فتح چندين هزار سال قبل را مبناي کار قرار دهيم تمام جهان بايد واژگون شود… تنها ادعاي واقعي نسبت به فلسطين از آن ساکنين فعلي آن است که بعضي از آنها همان فرزندان مردمي که قبل از حمله يهود در آنجا زندگي مي‏کردند، بوده و بقيه فرزندان اسراييليهايي که مسلمان شدند مي‏باشند.»20

آرنولد توين‏بي، مورخ سرشناس معاصر بر اين امر تاکيد مي‏ورزد که فلسطين يک سرزمين عربي است و يهوديان چه در زمان قديم و چه در زمان معاصر، تجاوزکارانه وارد آن شده‏اند. به گفته او: «پيش از آنکه هرتصل، جنبش صهيونيستي خود را آغاز کند، از تاريخ سکونت مردم فلسطين در آنجا دست کم هفده قرن و نيم گذشته بود.»

جميز فريزر، مورخ معروف اسکاتلندي نيز در اين باره مي‏گويد: «کشاورزان عرب زبان فلسطين از اعقاب قبايلي هستند که پيش از حمله اسراييليها در دوران حضرت داوود در آن سکونت داشتند و از آنجا نقل مکان نکرده، ريشه‏کن نشده‏اند. آنان به رغم امواج فتوحات، در سرزمين خود ثابت مانده، به اقامت در آن ادامه دادند.»

بدين ترتيب، از نظر مورخين و محققين (يهوديان ضدصهيونيست و محققين بي‏طرف) ادعاي تاريخي صهيونيستها نسبت به فلسطين از اعتبار برخوردار نمي‏باشد و نمي‏توان بر اساس اين پيوند تاريخي، اشغال فلسطين و تاسيس اسراييل را توجيه کرد.21

فلسطين در قرون جديد

مساله بازگشت يهوديان به فلسطين و تاسيس جامعه و حکومت اسراييل، در اصل نه صهيونيستي بود و نه يهودي؛ بلکه از سوي کشورهاي استعمارگر اروپا به خاطر منافع و ايجاد پايگاهي در منطقه مطرح مي‏شود. ناسيوناليسم يهود در جهت حفظ اين منافع به وجود مي‏آيد که پديده‏اي اروپايي بود22 و در نيمه دوم قرن نوزدهم در کشورهاي اروپاي غربي و روسيه شروع و توسعه مي‏يابد.23

در 1652م با اجازه کمپاني هلندي هندغربي، قطعه زميني در جزيره کوراسااو (CURASAO) به ژوزف نونزدا فونسه‏کا (NUNEZDAFONSECA) و ديگران داده شد که مستعمره‏اي يهودي‏نشين را در اين جزيره تاسيس کنند... اما اين اقدام موفقيتي نيافت.24 در 1654م انگلستان در نظر داشت، يهوديان را در مستعمره خود به نام سورينام (SURINAM) اسکان دهد. فرانسه نيز چنين نقشه‏اي را در موقع غلبه بر مصر طرح مي‏کند. ناپلئون پس از تسخير مصر و به دنبال آن اشغال فلسطين، در صدد برمي‏آيد تا دولتي يهودي در فلسطين ايجاد کند؛ زيرا اين موضوع به خاطر حفظ منافع فرانسه ضروري بود. اين اقدام با شکست فرانسه از انگلستان ناکام ماند.

در سال 1840م قدرتهاي بزرگ استعماري اروپا که مي‏کوشيدند در امپراتوري رو به زوال عثماني رخنه کنند، مساله آينده سوريه را که آن زمان در اشغال قواي مصر بود، پيش کشيدند. در اوت 1840 روزنامه تايمز مقاله‏اي با عنوان «سوريه، بازگرداندن يهوديان» انتشار داد که قسمتي از مقاله بدين شرح مي‏باشد:

«پيشنهاد استقرار يهوديان در سرزمين آبا و اجدادي خود، تحت حمايت پنج قدرت بزرگ، اينک، ديگر مساله‏اي ذهني و خيالي نيست؛ بلکه موضوعي است از نظر سياسي در خور اعتنا.»25

ارل شافتس‎بري (EARL OF SHAFTESBURY) يکي از سياستمداران برجسته انگليسي در نامه‏اي به تاريخ 25 سپتامبر 1840 براي پالمرستون، وزير امور خارجه وقت نوشت:26 «لازم است، سوريه را به صورت يکي از دومينيونهاي انگليس درآورد و اگر بازگشت ايشان يعني يهود را در پرتو وضع جديد فلسطين يا استعمار آن مورد توجه قراردهيم، خواهيم ديد که اين طرح و اقدام ارزان‎ترين و مطمئن‎ترين راه تدارک نيازمنديهاي اين نواحي کم‏جمعيت است.»

لرد پالمرستون به نوبه خود درهمان تاريخ نامه‏اي به سفير انگلستان در آنکارا مي‏نويسد و از او مي‏خواهد که سلطان عثماني را متقاعد سازد تا با تشکيل يک کانون يهودي در فلسطين و بازگشت يهوديان به آنجا موافقت نمايد.27 در سال 1842 کنسولگري انگلستان در بيت‏المقدس افتتاح شد. همين کنسولگري در سال 1848 بيانيه‏اي صادر کرد، مبني بر اينکه انگلستان تنها کشور حمايت‏کننده از اتباع يهودي روسي مقيم فلسطين است. با تمام اين تلاشها، پالمرستون موفق به جلب نظر يهوديان براي رفتن به فلسطين و ايجاد دولت يهود نشد؛ زيرا يهوديان نمي‏خواستند، اروپا و زندگي خوش خود را رهاکنند؛ بنابراين، مساله براي مدتي مسکوت ماند. بعدها در زمان ديزرائيلي، نخست‏وزير وقت انگلستان بين سالهاي 1868 ـــ 1880 اين مساله دوباره، احياگرديد. در يک گزارش استعماري که نامش «کامپل بانورمان» است، وضعيت رابطه انگلستان به عنوان سرکرده استعمار با منطقه و به‎خصوص فلسطين مشخص شده است. در اين گزارش، چنين آمده است: مساله‎اي که وجود امپراتوريهاي اروپايي را در منطقه مديترانه جنوبي و شرقي به خطر مي‏اندازد، اين است که اگر ملل اين منطقه همچنان راه بيداري وهماهنگي و پيشرفت را طي کنند، بدون شک، منافع اروپاييان به‎کلي از بين خواهدرفت؛ بنابراين، همه کشورهاي ذي‎نفع بايد همچنان در سياست تجزيه و تقسيم منطقه به عقب نگهداشتن مردمان آن پايداري کنند.»

در گزارش توصيه شده است که براي از بين‏بردن ارتباط فکري و معنوي ملل منطقه بايد از هرگونه وسايل علمي فعال استفاده شود. به عنوان نمونه، با برقراري يک مانع انساني قوي و بيگانه بايد قسمت آفريقايي از قسمت آسيايي آن مجزاگردد. اگر اين نيروي جديد در نزديکي کانال سوئز مستقر شود، مي‎تواند منافع غرب را به بهترين وجه حفظ کند. بر اساس اين گزارش، استعمار بريتانيا، سياست تجزيه سرزمين عربي را دنبال کرد.28

بدين ترتيب، خميرمايه اصلي انديشه صهيونيستي، يعني بازگشت به فلسطين و تاسيس حکومت اسراييل، در اصل از سوي قدرتهاي استعماري رقيب در اروپا مطرح شد و بعدها بورژوازي يهود نيز جهت دست يافتن به اهداف خود، با سرمايه‏داري اروپا همدست شد و حرکت صهيونيستي را بنيان نهاد.29

با توجه به اين جناح‏بنديهاي استعمار، شاهد به وجودآمدن انجمنها و گردهم‏آيي‏هاي يهوديها در سراسر اروپا هستيم که از طرف انگلستان حمايت مي‏شد. يکي از معروف‏ترين اين انجمنها، «جنبش عشاق صهيون» بود که براي نخستين بار در سال 1882 در روسيه به‏وجود آمد. افرادعشاق صهيون در سراسر اروپا به فعاليت مشغول بودند، محل کميته اصلي آنها در پاريس قرارداشت. سرهنگ گلداسميت (GOLDSMITH) در انگلستان طرح تاسيس يک ارگان نظامي را براي تامين امنيت مستعمره‏هاي يهودي در فلسطين ارائه داد. او همچنين نقشه‏هايي به زبان عبري در مورد فلسطين تهيه کرد. گلداسميت معتقد بود که «مساله يهود هرگز حل نخواهدشد؛ مگر در صورت تاسيس يک کشور يهودي در سرزمين فلسطين.» او که رهبري عشاق صهيون را در انگلستان و در بخشهاي عمده اروپاي غربي بر عهده داشت، طرح خود در رابطه با دولت يهود را چنين ارائه کرد:30

1 ـــ باورکردن «انديشه ملي» در اسراييل

2 ـــ توسعه طرح مستعمره کردن فلسطين و پياده کردن اين طرح در سرزمينهاي مجاور آن به وسيله يهوديان از طريق ايجاد مستعمره‏هاي جديد

3 ـــ گسترش آموزش زبان عبري به عنوان يک زبان زنده

4 ـــ بهبود وضع اخلاقي، فکري و مادي اسراييل

5 ـــ اعضاي جامعه يهود در فلسطين از قوانين سرزمين اسراييل اطاعت کنند تا رفاه خود را افزايش دهند.

اگرچه عشاق صهيون و ديگر انجمنهايي که به دنبال آن تشکيل مي‏شوند، زمينه‏هاي اصلي بازگشت به فلسطين را از طرف يهوديها فراهم مي‏سازند؛ اما بنيانگذار صهيونيزم سياسي ودولت اسراييل، تئودور هرتصل است.

از نقطه نظر تاريخي مي‏توان پيدايش صهيونيزم31 سياسي را با انتشار کتاب دولت يهوديان اثر تئودور هرتصل اتريشي در 1896 همزمان دانست. در اين کتاب، سعي شده که در عناصر مرموز عقيدتي صهيونيسم مذهبي، واقعياتي ناسيوناليستي جست و جو گردد. هسته اساسي نظريات هرتصل ـــ آنچنان که خود وي ابراز مي‏دارد ـــ عبارت از آن است که مساله يهوديان را، «نه به عنوان يک مساله اجتماعي و نه به عنوان يک مساله مذهبي، هيچ‎کدام نمي‏توان توجيه کرد. اين مساله در واقع، مساله ملي است. مساله ملي‏اي که براي سر و صورت بخشيدن به آن، ناچاريم آن را به صورت يک مساله سياسي در روابط بين‏المللي عرضه نماييم … در واقع، ما يک ملت هستيم، يک ملت متحد.»32

يهوديان، در چشم‏انداز صهيونيسم سياسي، مقدم بر هر چيز يک ملت شمرده مي‏شدند. هرتصل مساله صهيونيسم را به گونه‏اي تازه طرح مي‏سازد. وي به گفته خويش نتايجي بدين شرح براي يهوديان استخراج و ارائه مي‏دهد:33

الف ـــ يهوديان در سراسر جهان و در هر کشوري که ساکن هستند، ملت واحدي را تشکيل مي‏دهند.

ب ـــ آنها، در هر زمان و مکاني مورد شکنجه و آزار بوده‏اند.

ج ـــ آنها قابل تشابه و تحليل با مللي که در ميان آنها زندگي مي‏کنند، نيستند.

هرتصل در سال 1887 روزنامه‏ دي‏وست را منتشرکرد که ارگان رسمي و ناشر افکار صهيونيستها شد. در همان سال، بنا بر ابتکار شخصي وي، نخستين کنگره صهيوني در شهر بال سوييس تشکيل شد که تصميم گرفت يک کانون ملي يهود در فلسطين ايجادکند و سازمان صهيونيسم جهاني را پايه‏گذاري نمايد.34

نخستين کنگره صهيونيسم، هدف آن را به قرار زير تعيين کرد:35

«هدف صهيونيسم همانا ايجاد ميهني براي ملت يهود در فلسطين است، اين ميهن را قانون عمومي تضمين مي‏کند.»

اعلاميه کنفرانس بال (1897)

«هدف صهيونيسم تاسيس موطني براي مردم يهود در فلسطين است که قانون امنيت آن را تامين کند. کنگره براي دست يافتن به اين هدف، وسايل زير را پيشنهادمي‏کند:

1 ـــ تسريع در مستعمره کردن فلسطين توسط کارگران کشاورزي و صنعتي يهود به روال مناسب

2 ـــ سازماندهي و گردآوري تمامي يهوديان به وسيله موسسات خاص محلي و بين‏المللي، متناسب با قوانين هر کشور

3 ـــ تقويت و بارورکردن احساسات و وجدان ملي يهود

4 ـــ برداشتن گامهاي مقدماتي مورد لزوم جهت کسب رضايت حکومت (عثماني ـــ م.) براي رسيدن به هدف صهيونيسم»

از برنامه بال پيداست که صهيونيسم يک جنبش نژادي و استعماري مي‏باشد و هدفش اين است که يهوديان جهان را از جوامع محل زندگي خود از طريق مهاجرتهاي دنباله‏دار براي خلق يک دولت ملي يهودي در فلسطين بيرون بکشاند. به عبارت ديگر، صهيونيسم به عمد تصميم داشت، يهوديان زير ستم جوامع غربي را نخست به مهاجر، سپس به شهروند فلسطيني و در نهايت، به اشغالگر اراضي عربي و آواره‏کننده اعراب فلسطين تبديل کند. استراتژي اصلي اين سياست نيز به حمايت کشورهاي استعماري متکي بود. همه تلاشهاي هرتصل و ديگر صهيونيستها نشان مي‏دهند که جنبش صهيونيسم خود را در يک جنبش قومي استعماري و متحد کشورهاي امپرياليستي مي‏دانست که بدون اين اتحاد نمي‏توانست به هدف خود برسد.36

به‎طورکلي، فلسفه جنبش صهيونيسم بر پايه تجمع و هجوم بنا شده است؛ يعني عمل در جهت مهاجرت بيشترين تعداد از يهود با هر وسيله ممکن از اجبار و تحريک تا فريب و چنانچه قطعه زمين اشغالي گنجايش مهاجرين موجود را نداشت بايد به سرزمينهاي مجاور يورش برد و آن را با توسل به زور به تملک درآورده تا به اين وسيله روياي «سرزمين اسراييل» يا «اسراييل بزرگ» تحقق يابد.37

شيوه صهيونيسم در زمان هرتصل و وايزمن داراي صفات ويژه‏اي بود که برجسته‏ترين آن «مرحله‎اي بودن» مي‏باشد. اين صفت در سياست گام به گام به سوي فلسطين نمايان است؛ يعني اشغال آن توسط نيروي نظامي با همکاري استعمار و تلاش در جهت سيطره اقتصادي بر مقدرات کشور و سپس مقابله با هرگونه اعتراض به وسيله نيروي مسلح.

انگليس در ايام قيمومت، اجازه داد تا نيروي آموزش‏ديده و مسلح يهود تشکيل شود، در نتيجه «تشکيلات هاشومير» (نگهبان) به تشکيلاتي مفصل‎تر از نظر آموزش و تسليحات مبدل گرديد و يهود از سال 1920 به ايجاد يگانهاي «هاگانا» (دفاع) پرداخت، اين تشکيلات همگام با انجام مراحل مختلف هجوم و اسکان، با همکاري انگليس تکامل يافت.38

پس از کنگره بال، نخستين اختلاف بر سر محل تشکيل دولت يهود درگرفت؛ زيرا عده‏اي با توجه به واقعيتها معتقد به تشکيل دولت اسراييل در فلسطين نبودند. نکته ديگر اينکه به قول ايوانف فکر تاسيس حکومت يهود تنها به عنوان ابزار و وسيله کمکي و فرعي مطرح بود.» از اين رو، محل استقرار اين مرکز نفوذ از نظر صهيونيستها واجد اهميت چنداني نبود:39

«ما لزوما اجباري نداريم در همان جايي که روزگاري حکومت ما معدوم شد اقامت کنيم ... ما فقط به قطعه زميني نياز داريم که تملک کنيم... قدس‏الاقداس خويش را از هنگامي که وطن ديرينمان نابود شد، حفظ و حراست کرده‏ايم، بدان جا خواهيم برد، منظورم اعتقاد به خدا و کتاب مقدس است؛ چون آنها بودند (نه اردن و اورشليم) که وطن ما را به ارض مقدس بدل ساختند.

اگر قدرتهاي بزرگ موافق باشند در کشوري بي‏طرف حق استقلال به ملت يهود اعطا کنند، انجمن (سازمان جهاني صهيونيستها) در باب کشوري که بايد براي اين منظور برگزيده، مذاکره را آغاز خواهدکرد.»40

با توجه به اين گرايش، عده‎اي اوگاندا را پيشنهاد کردند و هرتصل اين انتخاب را در ششمين کنگره صهيونيستها اعلام مي‏کند:41

«... من ترديد ندارم که کنگره در مقام نماينده توده‎هاي مردم يهود اين پيشنهاد را با حق‏شناسي خواهد پذيرفت. پيشنهاد اين است که مستعمره‎اي يهودي‏نشين و خودمختار با دستگاه اداري يهودي و حکومتي محلي که در راس آن يک مامور عالي‏رتبه يهودي قرارخواهدداشت، در شرق آفريقا تاسيس شود. نيازي به گفتن نيست که اين چيزها همه تحت نظارت فائقه بريتانيا خواهدبود.»

غير از اوگاندا مناطق ديگري نيز پيشنهاد شد که عبارت بودند از:42 آرژانتين، عراق و بين‎النهرين، قبرس، العريش (واقع در صحراي سينا)، کنگو، موزامبيک، ليبي و آنگولا.

حييم وايزمن در رابطه با اين مساله نوشت:43

«مناطقي که پيشنهاد شده‏اند يا بسيار سردند يا فوق‏العاده گرم و توسعه و عمرانشان مستلزم صرف سالها کار وهزينه سرسام‎آور است.»

به عبارت ديگر، اين طرحها از لحاظ اقتصادي پيشنهادات مناسبي نبودند. سرانجام، کشمکش بين رهبران صهيونيست با پيروزي گروه هواخواه انگلستان به رهبري وايزمن پايان يافت. اين جريان، متعاقب زماني روي داد که در محافل حاکمه انگليس گروهي که مدتها چشم بر فلسطين دوخته بودند، موقعيت برتر يافتند. بدين ترتيب، در کنگره سال 1905 صهيونيستها، با توجه به نظر انگلستان، اکثريت نمايندگان صهيونيست به استقرار کشور يهود در فلسطين راي دادند. از آن پس، نهضت به رهبري وايزمن، هم خود را صرف اقدامات سياسي کرد و امتيازاتي نيز از سلطان عثماني که بر فلسطين فرمانروايي داشت، گرفت.44

از اين تاريخ به بعد، صهيونيستها با حمايت مستقيم انگلستان جهت تحقق تشکيل دولت اسراييل در فلسطين فعالانه دست به کار مي‏شوند. حمايت انگلستان سبب شده بود که جامعه صهيونيست يهودي در فلسطين، يي‏شوف yishuv)) از طريق مهاجرت يهوديان بر تعداد خود بيفزايد. به اين ترتيب، در اين دوره با توجه به تحت‏الحمايگي فلسطين توسط انگلستان، صهيونيستها فعالانه در جهت تشکيل دولت اسراييل در فلسطين تلاش مي‏نمايند.45

نکته قابل ذکر آن است که به قول يهش ياپرات (YEHOSHUAPORAT) يکي از مورخين اسراييلي در سال 1924 حدوداز يهوديان، مخالف جريان صهيونيسم بودند تا آنجا که اين گروه اعلاميه‎اي صادر کرده و حمايت خود را از مسلمانان در مبارزه عليه صهيونيسم اعلام داشتند.46

با توجه به موج مهاجرت که توسط صهيونيستها و انگلستان به فلسطين انجام مي‏شد، در پايان جنگ جهاني اول حدود 60 هزار يهودي در فلسطين سکونت داشتند. در فاصله سالهاي 1919 تا 1931، 117 هزار نفر ديگر از يهوديان وارد فلسطين شدند. در 1931، از 1036000 نفر سکنه فلسطين، 175000 نفر، يعني 7/17 درصد يهودي بودند. در فاصله سالهاي 1932 ـــ 1938، تعداد 217000 يهودي که بيشتر از لهستان و اروپاي مرکزي مهاجرت کرده بودند، قدم به خاک فلسطين گذاشتند. در 1939 از جمعيت فلسطين که در حدود يک ميليون و نيم تخمين زده مي‏شد، 429605 نفر يعني 28 درصد يهودي بودند.47 در آخرين موج مهاجرت تا تشکيل دولت اسراييل يعني از فاصله سالهاي 1939 ـــ 1947، تعداد 154000 مهاجر يهودي وارد فلسطين مي‏شوند.48

مهاجران بيشتر در شهرهايي مثل اورشليم، تل‏آويو و حيفا سکونت مي‏کردند. از ميان اين سه شهر، تل‏آويو و حيفا رشد بيشتري داشتند. تل‏آويو که در 1909 تاسيس شد، تنها شهر يهودي جهان بود و به سرعت نقش پايتخت فرهنگي و تجاري فلسطين را به خود گرفت.

جمعيت يهودي اورشليم، تل‏آويو، يافا و حيفا 1914 ـــ 1948 م49

اما بعد از تشکيل دولت اسراييل به ويژه از 1950 آهنگ کندتري به خود مي‏گيرد:50

نتيجه:

اين اقدامات که در نوع خود در تاريخ بي‏مانند است، ايجاد پايگاهي در جهت حفظ منافع استعمار و امپرياليسم مي‏باشد. از سال 1947 که اسراييل تشکيل شد، بيش از چهار ميليون فلسطيني رانده شده از خانه و کاشانه داريم که اکنون، از محوري‏ترين موضوعهاي مناقشه دير‏پاي خاورميانه است.

فلسطينيها در کشورهاي مختلف پراکنده‏اند؛ اما حضور بخش اعظم آنان در کشورهاي همسايه فلسطين اشغالي در شرايط دشوار خانه‏به‏دوشي و ستمي که اشغالگران بر آنان رواداشته‎اند، همواره، وجدان جمعي بشريت را آزرده است.51

به تازگي گزارشگر ويژه کميسيون حقوق بشر سازمان ملل52 در يک گزارش تکان‏دهنده ابعاد جديدي از جنايات رژيم صهيونيستي را فاش مي‏سازد. اين گزارش 15 صفحه‎اي که نقض حقوق بشر در اراضي اشغال‏شده اعراب از جمله فلسطين نام دارد، ابعاد گوناگون جنايات صهيونيستها را در رابطه با مردم فلسطين آشکار مي‎سازد.

وي با اشاره به گستاخي، تحقير و بي‏رحمي‎ها در پستهاي بازرسي مي‏نويسد: «آمبولانسها غالبا با تاخير مواجه مي‏شوند و زنان در پستهاي بازرسي وضع حمل مي‏کنند.»

او اضافه مي‏کند: «از نوامبر 2002 تا آوريل 2003 به طور متوسط 390 هزار نفر تحت شرايط حکومت نظامي زندگي مي‏کردند و مردم شهرهاي الخليل، جنين و بخشهايي از غزه تحت حکومت نظامي شديدتر و مداوم‏تري در سال 2003 قرار داشتند.»

اين گزارش با اشاره به تعبيه 300 پست بازرسي و راه‏بندان در فلسطين اشغالي ادامه مي‏دهد: «بر اساس يک گزارش بانک جهاني ايستگاه‎هاي بازرسي، مسدودسازي و حکومت نظامي صدمات عمده‎اي را بر اقتصاد فلسطين وارد آورده است. اين امر به بيکاري که هم‎اکنون در کرانه باختري و غزه 40 درصد است و فقر انجاميده است. (دو ميليون نفر در فقر زندگي مي‏کنند و به مواد غذايي نهادهاي کمک‏کننده بين‏المللي وابسته هستند.)

ايستگاه‎هاي بازرسي و حکومت نظامي همچنين به کاهش سطح استانداردهاي بهداشتي به دليل ناتواني در زمينه رسيدن به بيمارستانها و درمانگاه‎ها منجر شده است و ميزان آسيبهاي رواني، اقتصادي و اجتماعي اشغال در حال افزايش است.

در سال 2003 به سوي 15 آمبولانس شليک شد، کودکان به طور قابل ملاحظه‏اي در رنج هستند و رسيدن دانش‏آموزان و معلمين به مدارس به دليل حکومت نظامي و ايستگاه‎هاي بازرسي دشوار است.

22 درصد از کودکان زير 5 سال از سوء تغذيه مزمن و يا حاد رنج مي‏برند و اين در حالي است که فروپاشي زندگي خانوادگي، آسيب شديدي عليه کودکان داشته است.»

گزارشگر ويژه حقوق بشر سازمان ملل در گزارش خود هشدار داده است: «بحران انساني در کرانه باختري و نوار غزه وجود دارد. اين بحران در نتيجه يک فاجعه طبيعي نيست؛ بلکه در نتيجه بحراني است که توسط دولتي قدرتمند عليه همسايه خود ايجاد شده است.»

در اين گزارش افزوده شده: «از آغاز دومين انتفاضه در سپتامبر 2000، بيش از 2755 فلسطيني و 830 اسراييلي کشته شده‏اند و 28 هزار فلسطيني و 5600 اسراييلي نيز زخمي شده‏اند که اکثر آنان را غيرنظاميان تشکيل مي‏دهند. 550 کودک در اين مدت کشته شده‏اند که 460 نفر از آنان فلسطيني و 90 کودک اسراييلي بوده‎اند.»

پي‏نوشتها


1 ـــ عليخاني، علي‏اکبر، فلسطين، اسراييل و انتفاضه: نزاع بر سر هويت، فصلنامه مطالعات منطقه‎اي، جلد هفتم.
2 ـــ نعام چامسکي، مثلث سرنوشت‏ساز، فلسطين، آمريکا و اسرائيل، ترجمه عزت‏الله شهيدا، ص 3.
3 ـــ همان، ص 3.
4 ـــ همان، ص 5.
5 ـــ همان، ص 12.
6ـــ عليخاني، علي‎اکبر، پيشين، صص 48 ـــ 49.
7ـــ روزنامه کيهان، چهارشنبه 19 آذر 1376.
8 ـــ زعيتر، اکرم، سرگذشت فلسطين، ترجمه علي‏اکبر هاشمي، ص 34.
9 ـــ بهمنش، احمد:،تاريخ ملل قديم آسياي غربي، ص 206.
10 ـــ حميدي، جعفر، تاريخ اورشليم (بيت‏المقدس)، ص 16.
11 ___ LODS, ADOLPHE: iSRAEL, DES ORiGiNES AUMiLiEW DU VIII SiECLE, P.68.
12 ـــ زعيتر، اکرم، پيشين، ص 38.
13 ـــ احمدي، حميد، ريشه‏هاي بحران در خاورميانه، ص 21.
14 ـــ بهمنش، احمد، پيشين، صص 250 ـــ 251.
15 ـــ ايوانف، يوري، صهيونيسم، ترجمه ابراهيم يونسي، ص 21.
16 ـــ همان، ص 21.
17 ـــ کتان، هنري، فلسطين و حقوق بين‏الملل، ترجمه غلامرضا فدايي، ص 16.
18 ـــ همان، ص 21.
19 ـــ احمدي، حميد، پيشين، ص 11.
20 ___ DERRiENNiC, j.P: LeMOYEN ___ ORiENT, AU Xxe, SiECLE, P.23.
21 ___ METAGUE, jOHN: BriTiSH, POLiCY, iN PALESTiNE, 1917 ___ 1922, P.4.
22 ـــ ايوانف، يوري، پيشين، ص 48.
23 ـــ همان، ص 46.
24 ـــ همان، ص 47.
25 ___ LOTFALLAH, SOLiMAN: AUX ORiGiNES DELA GUERRE iSRAELO ___ ARABE, DE 1967, P.26.
26 ـــ روزنامه کيهان، دوشنبه 27 آبان 1370.
27 ـــ همان.
28 ـــ احمدي، حميد، پيشين، ص 20.
29 ـــ همان، ص 33.
30 ـــ صهيونيسم تشيکلاتي سياسي است که با وسايل و ابزار ظالمانه و نامشروع اهداف جابرانه و غاصبانه‏اي را تعقيب مي‏کند. هدف اين حزب اين است که در فلسطين و بلاد عربي اطراف، دولت مستقل يهودي به وجود آورد و همه يهوديان عالم را در اين مملکت جمع کند. اين جمعيت به مناسبت صهيون يا صيون که نام کوهي است در اورشليم و هيکل يا معبد بني‏اسراييل بر آن ساخته شده بود، صهيونيسم ناميده شد، بنابراين، معني لغوي صهيونيسم هواخواهي از اصول تمرکزدادن بني‏اسراييل در فلسطين است.
31 ـــ گالينا، نيکينينا، دولت اسراييل، ترجمه ايرج مهدويان، ص 23.
32 ـــ گارودي، روژه، ماجراي اسراييل صهيونيسم سياسي، ترجمه منوچهر بيات مختاري، ص 13.
33 ـــ پني‏فسکي، ژرژ، تاريخ خاورميانه، ترجمه هادي جزايري، ص 322.
34 ـــ کيالي، عبدالوهاب، تاريخ نوين فلسطين، ص 39.
35 ـــ احمدي، حميد، پيشين.
36 ـــ همان.
37 ـــ کيالي، عبدالوهاب، تاريخ نوين فلسطين، ترجمه محمد جواهرکلام، صص 39 ـــ 40.
38 ـــ غازي اسماعيل، ربابعه، استراتژي اسرائيل، 1967 ـــ 1948، ترجمه محمدرضا فاطمي، ص 32.
39 ـــ همان،‌ص 33.
40 ـــ ايوانف، يوري، پيشين، ص 83.
41 ـــ همان، ص 83.
42 ـــ همان، ص 84.
43 ـــ احمدي، حميد، پيشين، ص 83.
44 ـــ ايوانف، يوري، پيشين، ص 84.
45 ـــ همايون پور، هرمز، فلسطين،‌ ارض موعود،‌کتاب آگاه، ص 22.
46 ___ HELLER, MARK: APALESTiNiAN STATE, P.1.
47 ___ HALEVi. HAN: SOUS iSRAEL, LA PALESTiNE, P.88.
48 ـــ رودنسون، ماکسيم، عرب و اسراييل،‌ ترجمه رضا براهني، ص 38.
49 ___ GARA, NATHALiE: iSRAEL, P.195.
50 ـــ بيومونت، پيتر، خاورميانه، ترجمه مدير شانه‎چي محسن، ص 551.
51 ___ LUTTWAK, EDWARD: THE iSRAELi ARMY, 1948 ___ 1973, P.81.
52 ـــ روزنامه اطلاعات، 5شنبه 17 مهر 1382.
53 ـــ روزنامه همشهري، 5شنبه 10 مهر 1382.
ماهنامه زمانه > شماره 15 > افسانه اسرائيل/ مروري بر چگونگي تشکيل رژيم اسرائيل
منبع : جهان تشيع