انتظار

سخت ترين عادت زميني است، وقتي که به انتظار چشمت را، دلت را عادت مي دهي، سخت تر وقتي که انتظار به سر مي آيد و تو خود را باز تنها مي يابي ، چشمت به راه مانده، دلت در جاي ديگر در طپش لحظه ها گرفتار است، معناي سخت انتظار را تازه اين روزها لمس کردم... پس خود انتظار مي شود يک نعمت  چون چيزي داري که آنقدر عزيز است که رنج انتظار کشيدنش را هم تاب تحمل کردن ندارد، درست مثل زمين تشنه اي که بسوي آسمان و ابر و باران نگاه مي کند يا گلي که در انتظار نور است، يا درخت خشکيده اي که فصل بهار را به انتظار نشسته است... مي فهمي پروانه اگر بدور شمع مي چرخد نه به خاطر عادت است بلکه جائي جز جذب نور نمي شناسد، درخت ها اگر بهم مي پيچيند تا به خورشيد برسند کاري جز رسيدن به معناي خود ندارند...

چشم به راه

تو را اي دوست من در انتظارم    بود آيا که آيي در کنارم

نيايد خواب در چشم من زار    به شوق ديدنت اختر شمارم

بيا اي ماه من از پرده بيرون    بيا روشن کن امشب شام تارم

بيار اي آسمان، خشکيده ام من    عطش افتاده در باغ و بهارم

بريز از چشم خود مي در نگاهم    که بي عطر مي وصلت خمارم

کوير چشم بر راه نسيمم    عطش نوش زلال چشمه سارم

اگر يک شبنم از رويت بچينم    همين باشد نشان افتخارم

به سمت کوچه ي سبز حضورت    نمي دانم که مي افتد گذارم؟

کذر کن از کنار تربت من    که بنشيند غبارت برمزارم

به قربان دو چشمت بود و هستم    فداي خاک پايت هر چه دارم

چوشمعي در حريم بيقراري    زهجرت سوختن گرديده کارم

مرا يک لحظه ديدار تو کافي ست    همان يک لحظه را اميدوارم

زهجران تو اي آيينه ي عشق    چو تصوير نشسته در غبارم

من آن ابرم که مي بارم به غربت    بيا تا روي چشمانت ببارم

تو مي داني که بي روي تو اي گل    چگونه بگذرد اين روزگارم

چو قلب بيقرارانت غمينم    چو نبض عاشقانت بيقرارم

طپش هاي ملايم دارم از هجر    بيا کز دوريت در احتضارم

اگر مانند ياسر مي درخشم    فقط مهر تو داده اعتبارم