آن روز که شنيدم ياران شما جوانند

مولاي من !

بارها خواستم برايتان بنويسم اما قلمم قاصر بود.

مي خواستم به زيارتتان بيايم، اما پاهايم توان نداشت.

اما اين بار از چشمه مهتاب وضو گرفته ام و از بال پرندگان عاشق قلم ساخته ام تا چند سطري برايتان بنويسم.

از آن روز كه شنيدم بيشتر ياران شما جوانند، روزها را مي شمارم كه تا جواني نرفته است شما را يار باشم.

از آن روز به خود مي بالم و جمعه ها به انتظار مي نشينم كه شما بياييد. لحظه هاي زيستن تنها با حضور شما معنا مي يابد و من اين روزها بيشتر از پيش دلم شما را مي خواهد.

دوست دارم بيقرار از اين كوچه هاي تنگ عبور كنم، همه هياهوي اين شهر شلوغ را به فراموشي بسپارم و با سرشكستگي و اشك و كوله بار خضوع، راه ديار شما را پيش گيرم.

رو به شما جاده ها سبزند، رودهاي عشق جاريند و دلتنگي ها محو هستند.

مولا ! ما را درياب. ما را كه در كشاكش اين روزهاي مكرر در عادت ديرينه فرو رفته ايم و از شما غافليم. مگذار آغاز روزهاي پر طراوت جواني را با عادت مرسوم روزمرگي آغاز كنيم. مخواه كه لحظه هاي زيستن ما مملو از هراس معيشت بگذرد بي هيچ عشق و شور و شوقي.

بر آستان مقدس و قدوم مباركت در هر كران و هر كوي و برزن گل مي افشانم، هر چند در پيچ و خم روزگار بسياري از دغدغه هاي مادي مرا از نگاهت محروم مي كند اما از كرامت تو دلشادم كه بندگان خدايت و پويندگان راهت را نگه داري و همچنان بر سر جاده اخلاص استوار مي مانم.

بي همگان به سر شود *** بي تو به سر نمي شود

داغ تو دارد اين دلم *** جاي دگر نمي شود

« الهم عجل لوليك الفرج »

التماس دعا