حرف دل

آذرخش، دل تنگش را نفرين کرد و ديوانه وار نعره زد و غروب جمعه اي اهورايي را دريد. باز هم پرنده افسرده خيال تا مرز نامحدود عشق پرواز کرد و مترسک مدهوش ذهن را که مدت هاست در جاده هاي خاردار ايستاده، به لحظه اوج اين پرواز خيره نمود.

تو براي نفس هاي زمين و آسمان بهانه اي و حتي خورشيد هم دلگرم حضور توست . صبح که به اميد ديدنت ندبه خوان مي آمد، وقتي نيامدي ، شکست و در غروبي آتشين مرز آسماني اش را ترک گفت و شب تيره با هوايي سنگين و عجيب از راه رسيد.

واي دريغ از لحظه هايي که تو ما را مي ديدي و ما در غفلت ، در راه دنيا گام مي نهاديم . دنياي بي تو ديدني نيست و به راستي ديدن چه سود، وقتي تو را نتوان ديد . نمي دانم اکنون در اين دوران سخت و فشرده انتظار ، کجايي و کدامين آسمان ميزبان نفس هاي محمدي و مردانگي حيدري ات است؟

تنها چيزي که مي دانم اين است که تو در جمعه اي از پس نور خورشيد خواهي آمد. پس زودتر بيا، چراکه دل تنگي آسمان و زمين و خورشيد و قلب شکسته ما با نگاه تو درمان مي شود.